📖 داستانها
داستانهای کودکانهی ایرانی و ترجمهشده
14 مطلب
آلیس در سرزمین عجایب
یک روز گرم تابستان ، آلیس و بچه گربه ی ملوسش ، دینا روی شاخه ی درختی نشسته بودند . زیر درخت ، خواهر آلیس در حال خواندن کتاب تاریخ با صدای بلند بود . اما آلیس به…
داستانهاداستان “آپارتمان حیوانات”
توی جنگل سبز یه درخت کاج بود که از همه ی درختهای جنگل بلندتر و زیباتر بود .این درخت در جایی قرار داشت که از رویشاخه هاش همه ی جنگل و درختای سر سبزش دیده می شدند…
داستانهاداستان “بزغاله خجالتی”
توی یه گله بز ،یه بزغاله خجالتی بود که خیلی آروم و سر به زیر بود .وقتی همه بزغاله ها بازی و سر و صدا راه می انداختنداون فقط یه گوشه می ایستاد و نگاه می کرد. وقت…
داستانهاداستان خانه ای برای مورچه!
یکی بود، یکی نبود. توی شهر مورچه ها، هیچکس بیکار نبود. از صبح تا شب، همه مشغول کار بودند. بعضیها به دنبال غذا میرفتند. بعضیها از بچه ها مراقبت میکردند. …
داستانهاداستان دم طاووس!
طاووسی زیبا در جنگلی سرسبز زندگی می کرد. او بال و پر و دم بسیار زیبایی داشت. روی پرهایش نقطه های بزرگی مثل چشم های درشت به نظر می رسید. رنگ سبز و آبی پرها، چشم …
داستانهاداستان راپونزل و موهای بلندش!
روزگاری زن و مردی زندگی می کردند که فرزندی نداشتند . بالاخره آرزوی آنها به حقیقت پیوست. آنها منتظر ورود کوچولویی به خانه اشان بودند. پشت خانه آنها پنجره ای قرار…
داستانهاداستان “روباه مریض و گنجشک زرنگ”
یکی بود یکی نبود. در یک جنگل کوچک و دور افتاده حیوانات زیادی زندگی میکردند. خانم گنجشکه بتازگی ۲تا جوجه کوچولویش را از تخم بیرون آورده بود و از آنها بخوبی نگهد…
داستانهاداستان روباه پوستین دوز
روزی روزگاری، روباهی پوستینی پیدا کرد. جلو رفت و آن را برداشت. خوب نگاهش کرد و با خود گفت: «عجب پوستین خوب و گرمی است. آن را بردارم، به دردم می خورد.» روباه، پو…
داستانهاداستان سه بچه خوک!
یکی بود ، یکی نبود ، زیر گنبد کبود در جنگلی، خوکی با سه پسرش زندگی می کرد . اسم بچه ها به ترتیب مومو ، توتو ، بوبو بود . یک روز مادر خوکها به آنها گفت :” بچه ها…
داستانهاداستان شیر بدجنس و روباه باهوش!
یکی بود یکی نبود. در جنگلی بزرگ و سرسبز شیری پیر زندگی می کرد. او آن قدر پیر شده بود که دیگر نمی توانست برای خودش شکاری پیدا کند. آقا شیر از گرسنگی بسیار ضعیف ش…
داستانهاداستان “موش کوچولو و آینه”
یکی بود یکی نبود. یک روز موش کوچولویی در میان باغ بزرگی می گشت و بازی می کرد که صدایی شنید:میو میو.موش کوچولو خیلی ترسید.پشت بوته ای پنهان شد و خوب گوش کرد. صدا…
داستانهاداستان نی نی دایناسور مهربان!
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. یک دایناسور کوچولو بود که پدر و مادرش او را «نی نی» صدا می زدند. مادرش به او می گفت: «نی نی مامان.» پدرش به او می گفت:…
داستانهاداستان “پلیس جنگل”
اردکها هر وقت دلشون می خواست می پریدند توی آب برکه ،و آب رو کثیف و گل آلود می کردند و به حق بقیه ی حیوونا که می خواستن آب بخورن اهمیت نمی دادن. زرافه ی مغرور که…
داستانهاداستان گنج دزد دریایی!
ریش آبی غرغر می کرد و می گفت: ده قدم از ایوان و بیست قدم از بوته رز، اینجا . گنج اینجاست . این خوابی بود که اون شب تام دید. روز بعد تام شروع به کندن زمین کرد او…
