🎵 شعرها

شعرهای کودکانه و آهنگین

12 مطلب

شعرها

بهار میاد، با گلهای رنگارنگ!

بازم بهار می خواد بیاد مهمون خونه ها بشه می خواد یه کاری بکنه لبها به خنده وا بشه پروانه ها رو میاره پر بزنن تو باغچه ها صورت گل را ببوسن حرف بزنن با باغچه ها آ

شعرها

سیب کرمو

آقا کلاغه، یک سیبِ شیرین، از روی شاخه، انداخت پایین! خوردم از آن سیب، یک گاز با پوست یک دفعه دیدم، آن سیب، کرموست! یک کرم بدشکل، بر روی آن بود ترسیدم، آن را، ان

شعرها

شعر بامزه مورچه توانا!

می رود به هر جایی دانه در دهان دارد مثل نقطه ای ریز است زنده است و جان دارد در وجود خود دارد زور و قدرتی بسیار او نمی شود خسته از دویدن و از کار تا که گندمی یاب

شعرها

شعر تولد یه غنچه!

دیشب دم سحر بود گمانم یه خبر بود توی حیاط تو باغچه صدای خنده سر بود یه غنچه داش وا می شد یک گل زیبا می شد بازم جشن تولد تو باغچه برپا می شد مهموناشون رسیدن کادو

شعرها

شعر “حلزون خال خالی”

آی حلزون شاخکی! کجا می ری یواشکی؟ جلو میری یواش و ریزه،ریزه پوست تنت چه نرم و خیس و لیزه خالهای دونه،دونه داری به روی پشت خود یه لونه داری ساکتی و خجالتی و تنها

شعرها

شعر “خروس آوازخوان”

خروس داره میخونه چشمات واکن پاشو با چشمه و پرنده دوباره هم صدا شو پر شده کوچه هامون از صدای دوره گرد سبزی فروش جوان شیر فروش پیرمرد رفته گرای عزیز ساعتی را بیدا

شعرها

شعر صابون!

کی بود کی بود؟ یه صابون کوچیک موچیک گریه می کرد چیلیک چیلیک غصه می خورد همیشه می گفت چرا صابون بزرگ نمی شه هر روز دارم آب می خورم تَر می شم ولی کوچیک تر می شم ر

شعرها

شعر “ماه آسمون”

تو که ماه بلند آسمونی منم ستاره می شم و دورتو می گیرم تو که ستاره می شی دورمو می گیری منم ابر می شم، رو تو می گیرم تو که ابر می شی رومو می گیری منم بارون می شم،

شعرها

شعر “نان تازه”

دانید من که هستم؟ من نان تازه هستم خوش عطرم و برشته عطرم به جان سرشته زینت سفره هایم قوت دست و پایم حاصل کار یاران خوراک صد هزاران حکایتم دراز است در من هزار را

شعرها

شعر کودکانه ” پدر بزرگ “

دیشب پدر بزرگم آمد به خانه ی ما باز او مرا بغل کرد بوسید صورتم را مادر برای او زود یک چای تازه آورد او خسته بود و پایش انگار درد می کرد باخنده باز از من پرسید د

شعرها

شعر کودکانه “گاو بی خیال”

گُنده است و او دارد وزن و هیکلی سنگین خوش به حال گاوی که ذره ای نشد غمگین یونجه می خورد هر روز غصه ای ندارد او می رود به هر جایی وده قلدُر و پُر رو دائماً دُمَش

شعرها

می خوام یه غنچه باشم!

می خوام یه غنچه باشم میون باغچه باشم برگامو هی وابکنم،ببندم،وقتی که آفتاب می تابه بخندم برم به مهمونی شاپرک ها، قصه بگم برای کفشدوزک ها (غنچه اسیر خاکه منتظرآفت