شعر کودکانه ” پدر بزرگ “
دیشب پدر بزرگم آمد به خانه ی ما
باز او مرا بغل کرد بوسید صورتم را
مادر برای او زود یک چای تازه آورد
او خسته بود و پایش انگار درد می کرد
باخنده باز از من پرسید درچه حالی؟
کردم تشکر از او گفتم که خوب وعالی
در دست پیر او بود باز آن عصای زیبا
خندید وقلقلک داد باآن عصا دلم را
با تشکر از ” رایا رضایی عزیز ” که برای ما این شعر خیلی قشنگ رو گذاشته روی سایت تو صفحه شعر ” حلزون خال خالی “:)
دست رایا جان درد نکنه
