داستان خانه ای برای مورچه!
یکی بود، یکی نبود.
توی شهر مورچه ها، هیچکس بیکار نبود. از صبح تا شب، همه مشغول کار بودند. بعضیها به دنبال غذا میرفتند. بعضیها از بچه ها مراقبت میکردند. بعضی ها غذاها را انبار میکردند و …
خلاصه، هر کس مشغول کاری بود. اما در میان آنها، مورچه ی تنبلی بود که اصلاً دلش نمیخواست کار کند.
شهر مورچه ها، شهر تنبلی نبود. برای همین یک روز، بقیه ی مورچه ها، بار و بندیل مورچه ی تنبل را پشتش گذاشتند و او را از شهر بیرون کردند. مورچه پیش خودش گفت: «میروم و جای راحتی برای خودم پیدا میکنم. جایی که پر از غذا باشد و مجبور نباشم کار کنم.» مورچه رفت و رفت و رفت تا به درخت بلندی رسید.
از بالای درخت، بوی خوب عسل میآمد. مورچه گفت: «جانمی جان! پیدا کردم! میروم و با زنبورها زندگی میکنم. خانه ی آنها همیشه پر از عسل است.» مورچه از درخت بالا رفت.
جلوی در کندو، یک زنبور بزرگ و قوی ایستاده بود.
🖼️ تصویر در دسترس نیست
مورچه گفت: «من خانه ای ندارم. آمدهام تا در خانه ی شما زندگی کنم.» زنبور گفت: «اگر میخواهی پیش ما زندگی کنی، باید مثل یک زنبور کار کنی و عسل درست کنی.» مورچه گفت: «من که بلد نیستم عسل درست کنم.»
زنبور نگهبان گفت: «پس در خانه ی زنبورها، جایی برای تو نداریم.» مورچه آرام آرام از درخت پایین می آمد که صدای عجیبی شنید: «خرت… خرت… خرت» مورچه به دور و برش نگاه کرد. یک سیب قرمز و بزرگ روی درخت بود. جلوتر رفت و کرم کوچولویی را دید که خرت و خرت و خرت مشغول سوراخ کردن سیب بود.مورچه پرسید: «تو تنها زندگی میکنی؟»
🖼️ تصویر در دسترس نیست
کرم جواب داد: «بله!» مورچه پرسید: «کجا زندگی میکنی؟» کرم گفت: «این سیب قرمز و بزرگ، خانه ی خوشمزه ی من است!» مورچه با خوشحالی گفت: «اجازه میدهی من هم توی این خانه ی خوشمزه، زندگی کنم؟» کرم گفت: «از آن طرف سیب، شروع کن به سوراخ کردن سیب! آنقدر که به وسط آن برسی. من هم از این طرف سیب را سوراخ میکنم. بعد، توی سیب با هم همسایه میشویم!» مورچه گفت: «من که بلد نیستم سیب را سوراخ کنم. نه نه من نمیتوانم.» کرم گفت: «اگر نمیتوانی، نباید توی خانه ی من زندگی کنی!»
مورچه، از درخت پایین آمد. او هم خسته بود، هم گرسنه. همینطور که میرفت، صدای خنده و شادی شنید. بعد بوی خوب شیرینی دماغش را قلقلک داد و دهانش را آب انداخت. مورچه به طرف صدای جشن و شادی رفت. ناگهان خودش را وسط شهر مورچه ها دید. با خوشحالی بار و بندیلش را زمین گذاشت و با بقیه مشغول درست کردن شیرینی شد.
حالا او در شهر مورچه ها، یک خانه دارد، کوچک و قشنگ. یک انبار پر از غذا، یک شهر پر از دوستان خوب و یک کار شیرین مثل پختن شیرینی!
