سوپ سنگی

📖 داستان‌ها
قصهمهارت: سهیم شدن۶ تا ۱۰ سال۱۴ آبان ۱۴۰۵

یک قصه‌ی قدیمی اروپایی، ساده‌شده برای بچه‌های امروز

یکی بود، یکی نبود. یه روز عصر، یه پیرمرد مسافر با یه کوله‌بار کوچیک و یه عصای چوبی، خسته و گرسنه رسید به یه ده کوچیک کنار رودخونه.

مردم ده تا پیرمرد رو دیدن، درها رو بستن و پرده‌ها رو کشیدن. هر کی با خودش گفت: «ما خودمون هم چیز زیادی نداریم. اگه به این غریبه غذا بدیم، واسه خودمون کم میاد.»

فقط دو تا بچه، نرگس و علی، از لای در سرک کشیدن و یواشکی پیرمرد رو نگاه کردن.

پیرمرد مسافر با کوله‌بار و عصا به ده می‌رسد و نرگس و علی از لای در نگاهش می‌کنند

پیرمرد به‌جای این که ناراحت بشه، لبخند زد. رفت وسط میدون ده، زیر درخت چنار بزرگ، یه دیگ مسی گذاشت روی سه تا سنگ، آتیش روشن کرد و دیگ رو از آب رودخونه پر کرد. بعد از توی جیبش یه سنگ صاف و گرد خاکستری درآورد، با دقت شستش و انداختش توی آب.

علی دیگه طاقت نیاورد. اومد جلو و پرسید: «عمو، داری چی درست می‌کنی؟»

پیرمرد گفت: «سوپ سنگی! خوشمزه‌ترین سوپ دنیا. فقط حیف که یه کم پیاز نداره. با پیاز خیلی بهتر می‌شه.» نرگس دوید خونه و با یه پیاز درشت برگشت.

پیرمرد پیاز رو خرد کرد، ریخت توی دیگ، هم زد و چشید. «به‌به! فقط اگه یه کم هویج هم داشت...» علی رفت و دو تا هویج نارنجی آورد.

کم‌کم بقیه‌ی مردم ده هم کنجکاو شدن و دور دیگ جمع شدن. ننه‌گلی یه کاسه عدس آورد. آقا رحیم یه کوزه نمک آورد. یکی سبزی آورد، یکی سیب‌زمینی، یکی هم نون تازه. هر کی یه چیز کوچیک داشت، همونو آورد.

مردم ده دور دیگ مسی جمع شده‌اند: نرگس پیاز آورده، علی هویج، ننه‌گلی عدس و آقا رحیم نمک

بوی سوپ پیچید توی کوچه‌ها. وقتی هوا تاریک شد، مردم فانوس‌ها رو به شاخه‌های چنار آویزون کردن، گلیم و فرش پهن کردن و همه با هم دور دیگ نشستن. همه سیر شدن و هنوز ته دیگ سوپ مونده بود.

نرگس آروم پرسید: «عمو، راستشو بگو، سنگه چه مزه‌ای داشت؟»

پیرمرد خندید، سنگ رو از توی دیگ درآورد و گذاشتش روی یه دستمال. «سنگ هیچ مزه‌ای نداشت دخترم. این سوپ رو همه‌ی شما با هم پختین. هر کدومتون فقط یه کم داشتین، ولی وقتی همه‌ی اون کم‌ها رو گذاشتین کنار هم، شد یه شام بزرگ واسه همه‌ی ده.»

شب، زیر فانوس‌های درخت چنار، همه‌ی مردم ده با هم سوپ می‌خورند و سنگ روی دستمال کنار دیگ است

فردا صبح پیرمرد راهشو گرفت و رفت. ولی از اون به بعد، هر چند وقت یه بار، مردم اون ده وسط میدون یه دیگ بزرگ بار می‌ذاشتن و هر کی هر چی داشت می‌آورد. اسمشو هم گذاشته بودن «شب سوپ سنگی».

وقتی هر کس یه کم از چیزی که داره رو با بقیه قسمت کنه، همه بیشتر از قبل دارن. این یعنی سهیم شدن

با بچه‌ها حرف بزنین

  1. چرا مردم ده اول درها رو بستن؟ از چی می‌ترسیدن؟
  2. اگه تو اون‌جا بودی، چی واسه سوپ می‌آوردی؟
  3. یه بار که چیزی رو با کسی قسمت کردی و حالت خوب شد، تعریف کن.

نوبت توئه

با خانواده یه «شب سوپ سنگی» راه بندازین: هر کی یه چیز بیاره، مثلاً یه پیاز، یه هویج یا یه مشت عدس، و با هم یه سوپ بپزین.

خرد کردن و کار با اجاق فقط با کمک یه بزرگ‌تر. سنگ رو هم واسه یادگاری بذارین کنار دیگ، نه توی سوپ.

منبع: «سوپ سنگی» یک قصه‌ی عامیانه‌ی قدیمی اروپایی است که صدها سال است به شکل‌های مختلف تعریف می‌شود. چند روایت قدیمی و آزاد از حق نشر: «زائر زیرک» از یوهان پتر هبل (آلمان، ۱۸۰۸)، «سوپ سنگ‌ریزه» (فرانسه، ۱۸۲۳) و «سوپ میخ» از بارون جورکلو (سوئد، ۱۸۸۳). این بازنویسی ساده برای زنبور دانا نوشته شده است.

فهرست روایت‌های «سوپ سنگی»، دانشگاه پیتسبورگ

تصویرها: با هوش مصنوعی کشیده شده‌اند.

این مطلب را دستیار هوشمند زنبور دانا آماده کرده و یک آدم بازبینی کرده است. اگر اشتباهی دیدید، از صفحه‌ی تماس با ما خبر بدهید.

← بازگشت به داستان‌ها

مطالب مرتبط